انــــــار

انــــــار میوه ی مادرم زهــــراست...

انــــــار

انــــــار میوه ی مادرم زهــــراست...

سه سال شده بود. نه یک "سه" ساده. سهههه سااال! سهههه سااال دلتنگی و خستگی و حرف های تلمبار شده. دلم گرفته بود از خودم که "لامصب کجای کارت این قدر خراب است که راهت نمی دهند؟! "

یکی از روزهای وسط تابستان بود. مرداد ماه گرم. ماه من. ماه اکثر اتفاق های مهم زندگی ام. عکس شما را دیدم. خبر را شنیدم. نیازی به وصف حالم نیست که آن حال مختص من نبود. در دل همه قیامتی برپا شده بود. دل همه را لرزانده بودی. خبرها بالا گرفت، عکس ها، کلیپ ها، دل نوشته ها... من سکوت کردم و تماشا. سقف بلند آسمان بر سینه ام سنگینی می کرد. تصویر سر بریده تان از جلوی چشمم نمی رفت.

تا اینکه روزی که نمی دانم چندم کدام ماه بود و چندشنبه، فیلمی دیدم از شما که نشسته بودید در دارالحجه و قربان صدقه ی فرزند کوچولویتان می رفتید. قلب کوچک طفلی در بطنم می تپید که به خاطرش دل شکستگی ها چشیده بودم که مپرس! همان جا، همان ثانیه، دلم شکست و هزااااار تکه شد. متوسل شدم به شما...

چند ماه بعد، نوزاد چهل روزه را برداشتیم و زدیم به راه. بعد دو روز رسیدیم. وقتی پا گذاشتیم به حرم باران می بارید. رفتیم دارالحجه. خیره خیره نگاه می کردم و با خودم می گفتم: کجای این رواق، روی کدام فرش با همسرتان  نشسته بودید و ناز علی کوچولو را می کشیدید ای شهید عزیز؟ محسن حججی بزرگ...

تو مرا آوردی. یقین دارم به واسطه ی نگاه شما و توسلم به رگ های بریده ی گردنت، امام رضا بعد سه سال دعوتم کرد. حالا این منم، نشسته در دارالحجه. با نوزادی چهل روزه که "زینب" نام دارد و دارم در پیشگاه امام رئوف به نیابت از شما زیارت نامه می خوانم...



۱۶ نظر ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۰۴
انـ ـــار

از آن روز که با نوزاد کوچولوی سه کیلویی آمدم خانه، سه ماه گذشته. توی این مدت اکثر اوقات خواب بوده. حالا به قدر کافی قوی شده تا بتواند غلت بخورد و روی شکم قرار بگیرد یا حتی خودش را در حد چند سانت به جلو بکشد. دیگر نمی توان تنهایش گذاشت. ممکن است خوذش را به لبه تخت برساند. نگرانش شدم. لبه ی تخت بالش چیدم. دیگر خیالم راحت است...


از روزی که زمین گیر شده سه ماه گذشته. حاجیه بی بی که شیرزنی بود برای خودش حالا اکثر اوقات روی تخت خوابیده. دیگر نمی توان تنهایش گذاشت. دیشب رفتم احوالی بپرسم. دیدم تختش را عوض کرده اند. از این تخت های بلندی که دو سه برابر تخت های معمولی ارتفاع دارند با یک سری تجهیزات اضافه. به مامان گفتم یه موقع بی بی از تخت نیفتد. نگرانش شدم. لبه تخت بالش چیدم اما خیالم راحت نیست هنوز....



التماس دعا

۱۳ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۲۱
انـ ـــار
چند سال پیش با هم همسایه بودیم. آن سال ها من هنوز بچه نداشتم و او دو بچه داشت. مهدی و فاطمه. با هم می رفتیم کلاس حفظ. او مهدی سه چهار ساله و شیطان را کنترل می کرد و من فاطمه ی هفت ماهه را بغل می گرفتم. پنج شش جز از من جلوتر بود ولی سرعت من بیشتر بود. اهل کهنوج بودند. جنوب کرمان. خودش می گفت محروم ترین منطقه ی ایران. آمده بودند درس بخوانند و برگردند... من برایش انار و بادام سوغاتی می بردم و او به من خرما می داد.
چند روز پیش سراغش را گرفتم. حافظ کل شده بود و با همسرش موسسه قرآنی تاسیس کرده بودند و خودشان مربی اش بودند. بچه ی سوم شان، علی، دنیا آمده بود. همسرش همان اطراف معلم شده بود و مسئول گروه های جهادی آن مناطق و مسئول ستاد نمازجمعه شهرستان.
وقتی بهشان فکر می کنم با خودم می گویم: امام زمان همچین آدم هایی می خواهد برای یاری و همراهی اش؛  انسان های با همت و سخت کوش... 

۱۸ نظر ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۵۰
انـ ـــار

اعیاد شعبانیه بود که تصمیم گرفتم برگردم. انار جزیی از وجودم شده. با حذف کردنش هم آنچه خواستم نشد... در این مدتی که انار نبود، بارها انار دلم ترک برداشت اما واژه هایی که جوشید جایی ثبت نشد جز در خاطر و خاطره ام. برگشتم و خواستم انار 7 دوباره باشد اما متوجه شدم این آدرس قبلا ثبت شده. به سراغش رفتم. خنده دار است. برخی مطالب گذشته ام توسط فردی کپی شده و در آدرس وبلاگ سابقم ثبت شده! نمی دانم چه هدفی پشت این کار بوده...


خوشحالم که روزی ات شد به نیت 14 معصوم، عدد 14 کنار اسم تو باشد.

سلام انارم، هم دل و هم زبان و همراهم...


 

 

۹ نظر ۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۳۰
انـ ـــار
با توکل به اسم اعظم ات 
            و با توسل به چهارده نور پاک
                                   خصوصا مادرم، حضرت زهرا سلام الله علیها
 


 



                                                                                دوباره سلام

۵ نظر ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۱۹
انـ ـــار