انــــــار

انــــــار میوه ی مادرم زهــــراست...

انــــــار

انــــــار میوه ی مادرم زهــــراست...

دوباره اسباب کشی داریم. می خواهیم به خانه ی پنجم و شهر سوم برویم. این تعداد جابه جایی آن هم در شش سال و خردی زندگی مشترک، هرچند سخت و طاقت فرساست اما برای من به سان یک رستاخیز بزرگ است.
دفعات اولی که می خواستیم اسباب کشی کنیم، انگار داشتند جانم را می گرفتند! دلتنگ و غمگین میشدم. وقتی وسیله ها را می بردیم، ساعتی با آن خانه، خلوت می کردم. توی خانه چرخ می زدم و دست به دیوارها می کشیدم. یاد خاطرات و روزهایی که در آن خانه گذشت می افتادم. باورم نمیشد این چنین با چند دیوار و سرامیک انس گرفته باشم!
 به خانه ی جدید که می رفتم شور و هیجانی مرا دربرمی گرفت. برای قسمت هایی از خانه که موکت نداشت موکت می خریدیم. به سایز پنجره های جدید، پرده می دوختم، کاغد دیواری های قشنگ می چسباندم. از سقف اتاق بچه، ماه و ستاره آویزان می کردم و روی دیوارش برچسب و شعر و نقاشی میزدم. تمیزکاری و آراستن و مرمت های گوناگون! 
وقت رفتن که میشد، دوباره دلم می گرفت. شگفت زده میشدم و می گفتم: "چه قدررر زود گذشت. اصلاً ارزشش را داشت این همه وقت گذاشتن و ریزه کاری و آراستن؟!"
حالا دیگر کاربلد شده ام. پا در خانه ی جدید که می گذارم بهش می گویم: "چطوری رفیقِ نیمه راه. خیالت راحت که با تو انس و محبتی نخواهم داشت. تو به سان اتاقِ هتلی هستی که می خواهم در آن مستقر شوم تا به هدف زیارتم برسم. هرچه می خواهی پنج ستاره باش یا نباش. روی دلِ من حساب نکن دیوار..."
خانه جوابم را می دهد. گوش می گذارم به دیوار و می شنوم که زمزمه می کند. سلامم را پاسخ می دهد و می خندد: "سلام رفیق، تو اگر پنج، شش خانه جابه جا شده ای، من هزار هزار آدم به خودم دیده ام که آمده اند و رفته اند. بدان و آگاه باش که آن کوچولویی که در آغوش داری، آن مردی که آن طرف ایستاده، آن دخترکی که به دیوار اپن آویزان شده، همه شان شبیه من اند. "رفیقِ نیمه راه" چون جز دنیایند، مال دنیایند، آنها هم با تو نخواهند ماند؛ با آنها انس نگیر اگر مَردی، که دل بریدن از در و دیوار، هنری نیست انار...


دیوار اسم وبلاگی ام را می دانست. دیوار آدم حسابی ست و حرف حسابی زد، دیوار، هر روز برایم آیه می خواند . . .

اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ . . .

اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ . . .

اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ . . .




۱۴ نظر ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۰۸:۱۸
انـ ـــار

کارتون "بابا لنگ دراز" را یادتان می آید؟ البته کارتون دخترانه ای بود ولی فکر کنم همه نسبتاً آشنایی داشته باشند. اخیراً کتابش را خواندم و به نظرم با ساختن کارتونش ظلم بزرگی به اثر کرده اند چون کتابش خواستنی تر و قشنگ تر است. خلاصه که لذت بردیم. مطالعه کتاب برای آنهایی که به دنبال روان شدن قلم و تمرین نویسندگی اند، مفید است. "بابا لنگ دراز" نوشته ی جین وبستر است و انتشارات ساحل گیسوم کتاب را چاپ کرده.
* نکته ی اصلی متن در نظر اول


۱۶ نظر ۱۰ شهریور ۹۷ ، ۰۸:۳۲
انـ ـــار

یک روز بعد از فارغ التحصیلی از مقطع کارشناسی، به ذهن مان خطور کرد که خیاطی یاد بگیریم. رفتیم و ثبت نام کردیم. دوره هفت ماهه بود و فشرده و سنگین. الحمدلله استعدادمان هم بدک نبود و از آزمون تئوری نمره 99 و از آزمون عملی نمره 97 کسب نمودیم. در این هفت ماه، چیزی حدود شونصد مدل یقه و آستین و پنس و برش و پیلی یاد گرفتیم. دوره "نازک دوزِ زنانه" بود اما مربیِ دست و دل باز ما هرچه بلد بود یادمان داد و پیراهن و شلوار مردانه هم آموختیم. حتی بنده طی یک حرکت عشقولانه یک پیراهن مردانه آبی آسمانی برای همسر عزیزتر از جان دوختم که ایشان هر وقت آن پیراهن را می پوشید به 100 الی 150 نفر می فرمود: "اینو خانمم برام دوخته" و در نود و نه درصد مواقع هم پاسخ می شنید که : "نه بابا!"

القصه، چندی پیش به علت ضیق وقت تصمیم گرفتیم مانتو بخریم( به جای اینکه بدوزیم). رفتیم به تماشای مانتوها. جل الخالق! نمی دانم نام مبتکرِ سبکِ خیاطی مان چیست، ولی هرچه که هست احتمالاً تن شان در گور در حال لرزیدن است. در علم خیاطی مقوله هایی وجود داشت به اسم "یقه"، "آستین"، "دکمه" و "جادکمه" و ... حالا در مانتوها خبری از هیچ کدام از اینها نیست! یک پارچه مستطیلی یا ذوزنقه ای برداشته اند و کمربندی با رنگی نامربوط وصلش کرده اند و دو تا جای دست از کنارش درآورده اند و اسمش را گذاشته اند مانتو! و عجیب تر اینکه مردم هم اینها را می خرند و جدی جدی می پوشند!! بحث عفاف و حجاب را می گذارم کنار و نمی گویم که مانتو بدون دکمه و جادکمه می شود مانتوی جلوباز و الی آخر. بابا لااقل یک اپسیلون سلیقه داشته باشید!  :|


 

۱۵ نظر ۰۷ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۳۲
انـ ـــار

مطهره صندلی را کشان کشان برده تا جلوی کمد و رفته روی آن و بسته آدامس را برداشته و نشسته سرش. یکی می جَود، قورت می دهد و دومی... سر بزنگاه رسیدم و آدامس ها را گرفتم. گریه کرد و اشک ریخت. اشک های درشت و شفافش تند تند می چکیدند، پا می کوبید و با گریه می گفت: "مامان بده، آدامس ها رو می خوام" و من مصمم و جدی ایستادم و گفتم: "نه عزیز دلم، نمی شود، تا شب هم گریه کنی خبری از آدامس نیست" به خاطر خودش. به خاطر سلامتی اش، چون دوستش داشتم، چون دوستش داشتم...

خدای مهربانم، جسارتاً این روزها تو را می فهمم. وقتی اصرار می کنم، پا می کوبم، اشک می ریزم و تو می گویی: "نه عزیز دلم، نمی شود" چون می دانی برای سلامتی ایمانم خوب نیست، چون دوستم داری، چون دوستم داری...

 

* مطمئنم که دوستم دارد، مَثَل مهر مادر و فرزندی ست. مادرها همه ی بچه های شان را دوست دارند. حتی بچه های بد و حرف گوش نکن را...

 

۱۰ نظر ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۲۲
انـ ـــار

"باغ وحشت" را خواندم. یک رمانِ روان و جذاب، با تمام کشش هایی که یک کتاب لازم دارد تا مخاطب را به خواندنش وادار کند. رمان برای مخاطبِ نوجوان نوشته شده. صدف و ختن و تینا، سه دوست و هم کلاسی هستند که در میان شیطنت های نوجوانی شان درگیر ماجرایی رازآلود می شوند. کم کم سه پسر به نام های ماکان، البرز و رهام که گویا هم محله ای دخترها هستند وارد ماجرا می شوند و همه با هم تصمیم می گیرند سر از راز ناظم مدرسه دخترها و خانه ای معروف به باغ وحشت دربیاورند. این شش دختر و پسر در طی اتفاقات و ماجراهای داستان، خیلی عادی و معمولی در کوچه و خیابان با هم صحبت می کنند، شماره ی هم را دارند، پیامک می دهند، قرار می گذراند، شوخی می کنند، دعوا می کنند و ... هیچ جای کتاب، کوچک ترین اشاره ای به قبح این روابط نشده؛ نه از جانب دخترها و نه حتی خانواده هایشان. این روابط کاملا ماهرانه، عادی سازی شده به نحوی که گاهی حس می کنی داری یک رمان خارجی می خوانی و این کتاب چاپ یک انتشاراتِ مملکت اسلامی نیست! 

آن موقع داستان نویسِ با استعداد و متعهد ما، حوصله ی نوشتن ندارد و نوجوان های ما دارند با این کتاب ها بزرگ می شوند و منطبق با شخصیت های این رمان ها، شخصیت شان شکل می گیرد و این خیلی درد دارد . . .


۱۷ نظر ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۰۲
انـ ـــار

بابایِ خانواده در سفر است و من این روزها را با تلاش برای رفع دلتنگی های دخترکی می گذرانم که چند روز دیگر سه ساله می شود. او با ذکر مداومِ "بابایی ام کجاست؟" و "چرا بابا نمی آید" برایم روضه می خواند و من ذکر "یا رقیه" می گیرم...



فدایِ نازدانه یِ آل الله که دلتنگی هایش را با تازیانه پاسخ دادند...  

 

۱۱ نظر ۰۵ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۴۲
انـ ـــار

ادامه پست قبل....


کلاهی که یکی شان به سر گذاشته بود دقیقاً شبیه همان کلاهی بود که عبدالمالک ریگی در اکثر فیلم ها و عکس هایش به سر داشت. دقایق به سختی گذشت تا بالاخره کارمان تمام شد و در رفتیم! هماهنگی های لازم انجام شده بود و شماره میزبان مان برایمان فرستاده شده بود. تماس گرفتیم و در مکانی قرار گذاشتیم و منتظر شدیم. منتظر فرشته نجات! کسی که قرار بود ما را از این غربت و وحشت، نجات دهد. در تماس تلفنی رنگ و مدل ماشین ها را گفته بودیم تا همدیگر را راحت پیدا کنیم. بالاخره ماشینی با همان مشخصات آمد و نزدیک مان پارک کرد. پیاده شد... مردی حدوداً شصت ساله با لباسی بلوچی و ریش های سفید و نسبتاً بلند و سبیل خیلی کوتاه! آه خدای من، چه می دیدم؟! یکی شبیه همان ها که ناخودآگاه با دیدن شان وجودم پر از خوف میشد، آمده بود دنبال مان تا امشب را در خانه شان صبح کنیم...

نمی دانم قیافه هامان با دیدنش چه شکلی شد ولی احتمالا خیلی طبیعی نبوده. سلام و احوال پرسی کردیم و قرار شد او برود و ما به دنبالش. رفتیم و رفتیم... از خیابان های شلوغ رسیدیم به خیابان های خلوت و بعد کم کم کوچه پس کوچه های تاریک. دیگر تقریباً در حاشیه شهر بودیم و من داشتم سکته می کردم! بچه ها معصومانه خوابیده بودند و جناب همسر هم مثل همیشه با آرامشِ حرص آورِ مخصوص خودش، فقط مراقب بود که طرف را گم نکند! من بلند بلند شهادتین می گفتم و او بلند بلند می خندید! اصلاً شوخی و جدی حرکاتمان مشخص نبود. اضطراب و ابهامی عجیب، در فضا حاکم بود. انگار به ناچار در راهی قرار گرفته بودیم که مجبور بودیم ادامه اش دهیم. به دنبال ماشین میزبان مان می رفیتم به سوی سرگذشتی نامعلوم....!!

بالاخره ایستاد. پیاده شد و گفت: "رسیدیم. بفرمایید"

با خوف و خستگی بدن های کوفته مان را از ماشین کشیدیم بیرون. با هزار سلام و صلوات وارد خانه شدیم. حیاطی که دیوارهایش با بلوک کار شده بود و زمینش خاکی بود و هیچ چیز خاص و قابل توجهی نداشت. زن میانسالی به استقبال مان آمد. لباس بلوچی زرشکی پوشیده بود و با چادری بلوچی خیلی دقیق حجابش را کامل کرده بود. رفتیم داخل. خانه شان ساده بود. خیلی ساده. راهنمایی مان کردند به یک اتاق. نشستیم. دخترکانی با لباس های بلوچی خوش رنگ و چهره هایی آفتاب سوخته و معصوم، یواشکی از کنار در نگاه مان می کردند. کم کم خجالت شان ریخت و آمدند داخل. ردیف نشستند روبه رویمان و زل زدند به ما. پلک نمی زدند. انگار آدم فضایی دیده بودند! چند دقیقه بعد یکی شان رفت و با سینی محتوی دو لیوانِ بزرگ شربتِ خوش رنگ آمد.

داشتم فکر می کردم که سقلمه ای به پهلوی همسرم بزنم و بگویم که نخورد تا در فرصتی مناسب شربت ها را خالی کنیم توی گلدان گوشه اتاق! ولی تشنه بودم و شربت خیلی خنک بود. این را از لمس لیوانی که هنوز توی دستم بود می فهمیدم. رنگ و بوی خوبی هم داشت. یعنی شربت چیست؟ چه قدر نارنجی اش خوش رنگ است! تمام این فکرها شاید سه ثانیه طول کشید. لیوان را سرکشیدم. انبه بود. شربت خنک و گوارای انبه...

کم کم زنانه مردانه مان جدا شد. چند زن جوان داخل شدند. یکی یکی دست دادند و روبوسی کردند. یکی شان که از همه جوان تر بود، لباس بلوچی زرد با سوزن دوزی های نارنجی پوشیده بود. مهربان بود و زیاد می خندید و بیشتر از خودشان تعریف می کرد. کم کم فهمیدم عروس خانواده است و دو سالی بزرگتر از من. آن یکی می خورد که ده دوازده سالی بزرگ تر از من باشد، دختر خانواده بود. قدبلند و آرام، با لباسی ارغوانی. کمتر از خودش می گفت و بیشتر از ما می پرسید. اطلاعاتم داشت کامل میشد. اسم خانمی که به استقبال مان آمده بود اسما بود. مادر خانواده و همسر آن مرد ریش سفید. از سه دخترکوچولویی که روبه روی مان نشسته بودند و حالا دیگر گاهی پلک می زدند و یواشکی پچ پچ می کردند، دو تاشان نوه های اسما خانم بودند و یکیش دختر ته تغاری اش که به قول خودش سر پیری دنیا آورده بودش تا عصای دستش شود. به من گفت راحت باشم و خاله صدایش کنم. "خاله اسما"

معلوم بود کار زیادی در آشپزخانه دارند، یکی شان می نشست، دو تاشان می رفتند. دوتاشان می نشست، سه تاشان می رفتند. یکی دو ساعت بعد گفتند که می خواهند شام را بیاورند. دختر کوچولوها تر و فرز مثل اینکه فیلمی را گذاشته باشی روی دور تند، می آمدند، چیزی در سفره می گذاشتند و می رفتند. طی این رفت و آمدهای مکرر و سریع، سفره شان را چنان پر کردند که جای سوزن انداختن نداشت. دیس برنج تزیین شده. مرغ شکم پر. دوغ و ماست و سالاد و کاهو و سبزی و نوشابه و چیزهای دیگر. چیدن سفره که تمام شد بفرماییدی گفتند و در را بستند و رفتند. در وجودم دیگر خبری از ترس نبود. گرسنه بودم اما چیزی شبیه یک حس مبهم، توی گلویم گیر کرده بود و نمی گذاشت چیزی بخورم "یعنی سفره ای که توی اتاق بغلی انداختند هم این قدر رنگین است...؟"

آخر شب، بر و بچه های خاله اسما رفتند. او کمکم کرد تا زینب را بشورم، بعد برایمان رختخواب های تمیز پهن کرد و شب بخیر گفت.

سحر، مردها رفتند مسجد، خاله اسما در حالی که صورتش هنوز از آب وضویش خیس بود، برایم جانماز  آورد. جانمازی که مُهر داشت. خودش هم کنارم ایستاد و نماز خواند، در جانمازی بدون مُهر...

سفره صبحانه شان هم شبیه سفره دیشب شان بود. هرچیزی که بشود تصور کرد می توان برای صبحانه خورد، چیدند داخل سفره. خاله اسما توی آشپزخانه آماده می کرد و شوهرش یکی یکی می آورد و می چید توی سفره و ما مدام خجالت زده تر می شدیم از اینکه این مرد ریش سفید دارد برای پذیرایی از ما مدام دولا و راست می شود... بعد صبحانه زود بلند شدیم تا در هوای خنک صبح راه بیفتیم. فلاسک هایمان را پر کردند و مقدار زیادی خرما برایمان سوغاتی گذاشتند.

مردها توی کوچه داشتند به ماشین ور می رفتند و ما توی حیاط داشتیم صحبت های آخر را می کردیم. من هنوز درگیر ابهامی بودم که از دیشب داشتم. از ساکِ سوغاتی هایمان یک بسته برداشته بودم. بسته ای شامل زرشک و زعفران و هل و نقل. اما نمی دانستم خاله اسما چه حسی نسبت به امام رضا و سوغاتی اش دارد. دل را زدم به دریا و بسته را گرفتم به سمتش. گفتم سوغات مشهد است. با شوق بسته را گرفت. بویید، بوسید، بر چشم هایش گذاشت. بعد چسباند به سینه اش. انگار عزیزی را بغل گرفته باشد. خیسی چشم هایش را دیدم...

کم کم باید می رفتیم. خاله اسما بچه ها را بوسید و گفت که مراقب شان باشم. دلم می خواست بغلش کنم. بگویم دوستش دارم. مثل مادرم. اما خجالت کشیدم. در عوض او آمد به سمتم و سفت بغلم کرد و کنار گوشم گفت: " مواظب خودت باش دخترم" اشک هایم چکید روی سرشانه لباس بلوچی اش...

خاله اسما آن قدر جلوی در ایستاد تا ماشین از پیچ کوچه گذشت. داشتیم دنبال مرد می رفتیم. مثل دیشب. هرچه اصرار کرده بودیم که خودمان راه را پیدا می کنیم، گفته بود "نه. اذیت می شوید. توی این جاده دوراهی هایی هست که ممکن است به اشتباه بیندازدتان." دو راهی آخر را که رد کردیم، ایستاد و پیاده شد. آمد به سمت ما. سفیدی لباسش توی آفتاب می درخشید. لبخند به لب داشت. چهره اش مهربان بود. با خودم فکر می کردم که چرا در اولین برخورد، مهربانی اش را ندیده بودم... چه چیزی این قدر از هم دورمان کرده...؟


ادامه ندارد!

در واقع قصدِ روایتِ ادامه ماجرا را ندارم.

ببخشید که طولانی شد

و خیلی، خیلی، خیلی التماس دعا...




۷ نظر ۰۳ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۰
انـ ـــار

چند پست پایین تر، گفته بودم از روزی که زینب چهل روزه و خواهر دو سال و نیمه اش را برداشتیم و زدیم به راه، به مقصد مشهدالرضا. سیرِ دلمان که زیارت کردیم، به جای رفتن به سمت خانه و کاشانه مان، دلمان را زدیم به دریا و  رفتیم به سوی دریا! دریا که چه عرض کنم، اقیانوس. مقصدمان چابهار بود. مردی با دلی دریایی و لباس سرتاسر سفیدِ ارتش، داشت روی کشتی های بندر کنارک، خدمت می کرد. آن خانواده، عزیزِ دلمان بودند و ما حاضر شدیم به خاطر کم شدن رنج غربت شان، رنج این سفر طولانی را به جان بخریم. دو روز و نیم در راه بودیم. روز اول خوب بود. شهرها، خیابان ها، پارک ها، جاده ها، (با عرض معذرت!) سرویس بهداشتی ها، همه مثل هم بودند. مثل تمام مسیری که از خانه تا مشهد و از مشهد تا اینجا طی کرده بودیم. اما از روز دوم کم کم همه چیز داشت تغییر می کرد. جاده های ناصاف، هوای گرم، پارک هایی که وجود نداشت، خرابه هایی که خانه هایشان بود، مردمانی با لباس های بلوچی و مسجدهایی بدون مُهر...

برای اولین بار بود که قدم می گذاشتم به سیستان و بلوچستان. احساس غریبگی می کردم. آدم ها یک جوری نگاه مان می کردند. از نگاه هایشان می ترسیدم. عصر روز دوم، توی جاده پنچر کردیم! وسط یک بیابان بی آب و علف. هوا گرم بود. دخترک از سر و کولم بالا می رفت. خواهرش بی قراری می کرد. به هر سختی بود پنچرگیری کردیم و راه افتادیم...

غروب رسیدیم ایران شهر. کنار اولین مسجدی که دیدیم ایستادیم. همسرم رفت نماز خواند و برگشت. حالا نوبت من بود اما باید می رفتیم و مسجد شیعیان را پیدا می کردیم چون گویا مسجد اهل سنت جایی برای وضو گرفتن و نماز خواندن خانم ها نداشت. خلاصه گشتیم و گشتیم تا مسجد شیعیان را پیدا کردیم. نزدیک مسجد جای پارک نبود. کمی بالاتر ایستادیم. بچه ها ماندند پیش بابایشان و من رفتم. هرچه به مسجد نزدیک تر میشدم شلوغی ها بیشتر میشد. نیروهای امنیتی با فرم های خاص و اسلحه به دست، کنار ماشین هایی بزرگ و مجهز ایستاده بودند و مراقب مسجد بودند. چند نفر روبه روی مسجد، چند نفر جلوی در و حتی داخل حیاط. ضربان قلبم تند شده بود. احساس ناامنی می کردم. دلم می خواست برگردم و یک بارِ دیگر بچه ها را ببینم! آماده بودم تا هر لحظه اتفاقی بیفتد و بروم روی هوا! شبِ جمعه بود. مراسم دعای کمیل برگزار بود. مداح صدای حزین و قشنگی داشت و من هم که به خیال خودم داشتم ثانیه های آخر عمرم را می گذراندم و شدیداً رقیق القلب شده بودم! خلاصه نمازی خواندم که در عمرم نخوانده بودم. خیلی با حال و توجه. به حساب اینکه لابد نماز آخرم است!

القصه، اتفاقی نیفتاد و برگشتم. برای پیدا کردن یک آپاراتی توی خیابان ها می چرخیدیم تا ماشین را روبه راه کنیم و بزنیم به راه. میزبانِ منتظر و دل نگران مان زنگ زد که : "نه! جاده ایران شهر تا کنارک جاده ای نیست که شب بیایید. خطر دارد، خصوصاً برای کسی که با جاده ناآشناست."  راضی مان کرد تا آن شب را به خانه ی دوستِ همسایه شان برویم و فردا صبح راه بیفتیم. خیلی خوشحال شدم. خسته و وحشت زده بودم. دلم یکی شبیه خودمان را می خواست. توی فرصتی که منتظر بودیم تا بیایند دنبال مان، یک آپاراتی پیدا کردیم تا لاستیک ماشین را رو به راه کنیم. در انتظار به سر می بردم و در و دیوار شهر و مغازه ها را نگاه می کردم که چشمم خورد به تابلوی مغازه ی کناری. " آپاراتی ریگی "

خشکم زد. آب دهانم را به سختی فرودادم. نگاه کردم به داخل مغازه. آنها هم داشتند به سمت ما نگاه می کردند. نمی دانم واقعاً شبیه بودند یا نه. ولی من که شبیه ریگی می دیدم شان.  صدای ضربان قلبم را می شنیدم... 

 

ادامه دارد...


۳ نظر ۳۱ تیر ۹۷ ، ۰۱:۱۶
انـ ـــار

به دنبال پیش نویس داستانی دارم سررسیدم را ورق می زنم. در یک صفحه متوقف می شوم و می خوانم:


***

 

درخت توت مسجد چند سال است که در ماهِ مبارک ثمر می دهد. توتِ بخشنده ای که کافی ست دقیقه ای بایستی و دستت را بگیری زیرش. لااقل دو سه تا توت می افتد توی دستت. دخترک عاشق توت است. شب ها به عشق توت های شیرین و چادر سفید کوچولویش، با ذوق و شوق، راهی مسجد می شود. زینب هم دارد اولین ماه رمضان عمرش را نوش جان می کند. وقت هایی که در مسجد سرم شلوغ است، می رود در آغوش بقیه و غریبی نمی کند. یکی از خانوم ها می گوید: "چه قدر خوش اخلاق و خوش خنده ست دخترت" به شوخی می گویم: به مادرش کشیده!

نماز را اقتدا می کنیم به حاج آقای هاشمی. سید نورانی و باوقاری که نفسش حق است. این را از نمازهایی که خیلی دل چسبند حدس می زنم. هر شب یکی دو حکمت مولا را شرح می دهد. بچه ها بعد نماز گوشه خلوتی پیدا می کنند و هول هول حکمت شب گذشته را حفظ می کنند. بعدِ سخنرانی هم حلقه می زنند دورم و بعد کلی "اول یکی دیگه بگه" و "خانوم هول شدم" شروع به خواندن می کنند. گاهی سخت گیری می کنم و گاهی نه. اسم شان را که در لیست می نویسم گل از گل شان می شکفد. کم کم همه مشتاق شده اند و مادرهایشان  و حتی حاج خانوم های مسن هم، گاهی حکمت ها را حفظ می کنند و با تاکید می گویند: "اسم منو نوشتی؟"

آخر برنامه وقت چای است. سینی بزرگ چای را می گذارند این طرف پرده. چای ها گاهی کم رنگ اند و گاهی پررنگ، گاهی دم نکشیده و گاهی جوشیده، گاهی شفاف و گاهی کدر، گاهی سرد و گاهی داغ؛ اما برای ما فرقی نمی کند. حبه های قند را در دهان می گذاریم و می گوییم: "چای درست کردن پسرا از این بهتر نمیشه!" و میان خنده هایمان چای را سر می کشیم...


***

 

دفترم خیس می شود

اشک هایم می چکند روی توت ها !

چه زود رفتی رمضان عزیز....

 

 

 


۸ نظر ۲۶ تیر ۹۷ ، ۰۹:۳۷
انـ ـــار

باید استثنایی پیش آید تا کنارش بنشینی و حرفی از کتاب و جهاد و وظیفه نکند. معمولاً از آخرین کتابی که خوانده می گوید یا از جدیدترین کتابی که چاپ شده و دارد دنبالش می گردد. حتما برای همین است که این قدر باصفا و باسواد است. او، چند سال پیش از اینکه همسرِ برادرم شود، دوست خوب و صمیمی ام بود. دیروز رفتم خانه شان؛ با یک بغل کتاب برگشتم...


۱۰ نظر ۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۸:۴۵
انـ ـــار