انــــــار

انــــــار میوه ی مادرم زهــــراست...

انــــــار

انــــــار میوه ی مادرم زهــــراست...

خوشحالم که "سِفرعشق" را دوباره خواندم. خوشحال ترم که از روی نسخه ی چاپ شده خواندم. همان قدر که از اینستاگرام فراری ام، به وبلاگ علاقه مند. همان قدر که از وبلاگ فراری ام، به دفترچه ام علاقه مند. همان قدر که از کتاب صوتی و الکترونیکی فراری ام، کتاب چاپ شده را دوست می دارم. اصلاً لمس واژه ها و صفحاتِ کتاب برایم مرحله ای ست از خواندن کتاب. مرحله ی مهم دیگری هم دارم به نام بوییدن کتاب! من قبل از خواندن کتاب ها، آنها را می بویم. بعضی کتاب ها بوی یاس می دهند، بعضی بوی باران. بعضی بوی نفت، بعضی بوی پول، بعضی بوی خاک، بعضی بوی اردیبهشت، بعضی بوی انار...

سِفرعشق را که از دست خانم فروشنده گرفتم باز کردم و بوییدم. با تعجب نگاهم کرد. این دومین باری ست که این طور نگاهم می کند. چند دقیقه قبل تر گفته بودم سرچ کند و ببیند که سِفر عشق را دارند یا نه. نداشتند. حدس زدم اشتباه تایپ کرده باشد. گفتم سِفر را با سین تایپ کنید. در حالی که تایپ می کرد، گفت: پس بگو سَفر عشق. گفتم نه، سِفر عشق. از بالای عینکش عاقل اندر سفیه نگاهم کرد. هیچ نگفتم و فقط به انارِ روی جلد "یادت باشد"ِ روی میز خیره شدم. وقتی کتاب را به دستم داد خواستم به کسره ی زیر سین روی جلد کتاب اشاره کنم که بی خیالش شدم. حوصله ی اثبات و جدال نیست این روزها...

داشتم از سِفرعشق می گفتم. وقتی به دست گرفتمش کتاب را باز کردم و بوییدم. بوی عجیبی داشت. بوی خوشِ آشنایی... از کتاب فروشی بیرون آمدم در حالی که داشتم فکر می کردم که این بوی آشنا، عطر چیست...؟


به فصل "دیوانگی" که رسیدم کم کم اشک هایم روی کتاب می چکید و بوی صفحات برایم آشناتر میشد... 

یا مُحَمَّدَاهْ صَلَّى عَلَیْکَ مَلَائِکَةُ السَّمَاءِ، هَذَا الْحُسَیْنُ مُرَمَّلٌ بِالدِّمَاءِ، مُقَطَّعُ الْأَعْضَاءِ، وَ بَنَاتُکَ سَبَایَا، إِلَى اللَّهِ الْمُشْتَکَى... 

دوباره کتاب را بوییدم. بوی سیب می داد...

 

 


۸ نظر ۱۹ دی ۹۷ ، ۱۶:۰۱
انـ ـــار

دیروز بعد از صبحانه، همسرم کتاب دختر شینا را برداشت و باز کرد و شروع کرد به بلند بلند خواندن. آن صفحه ای بود که قدم خیر تیپ مردانه زده بود و رفته بود روی پشت بام و برف ها را تمییز می کرد، در حالی که باردار بود و پا به ماه. او می خواند و بغضی چنگ می انداخت به گلویم. یکی دو صفحه ای خواند و بعد چند کلامی راجع به صبوری و رنج های این بانوی بزرگ صحبت کردیم و برای روح بلند او و همسرش، حمد و صلواتی تقدیم کردیم. بعد آن داشتم چرخی در اینستا می زدم که پستی دیدم از خانم ضرابی زاده با عکسی که کمی پایین تر می بینید. متوجه شدم 17 دی ماه است. تعجب کردم از این اتفاق. چرا امروز باید دخترشینا می خواندیم و یاد این بانو را زنده می کردیم؟ 9 سال پیش، چنین روزی، قدم خیر رفت پیش همسر مهربانش تا به جبران تمام فراق هایی که در این دنیا کشیدند، کنار هم باشند. سلام خداوند بر شهید ستار ابراهیمی و همسر صبور و بزرگوارش...


۴ نظر ۱۸ دی ۹۷ ، ۰۶:۴۴
انـ ـــار

نشسته ام در سکوت شبانگاه خانه و می نویسم. این سکوت و آرامش شب را بسیار دوست می دارم، نه به این معنا که شلوغی ها و جیغ جیغ های روز دوست داشتنی نیست. اگر صدای بچه ها در خانه نمی پیچید، سکوت شب، نه تنها فرصت که نوعی شکنجه بود... بگذریم. داشتم می نوشتم که یاد اینجا افتادم. گفتم بیایم انارِ دلِ ترک خورده را دانه کنم، شاید سبک شدم از این همه غم...


القصه! از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، در روزگار نوجوانی ام روزی عاشق شدم. دیشب در جمعی نشسته بودم که یاد عشق قدیمی ام افتادم. آن موقع ها من بچه مثبت بودم. بچه منفی هم بودم ایضاً و چون مثبت در منفی، منفی می شود، خیلی بچه مثبت محسوب نمی شدم. کلاً جمع اضداد بامزه ای بودم. بابا مسجد می رفت. من هم می رفتم. مامان چادر می پوشید. من هم می پوشیدم. برادرم غیرتی بود و مراقبم بود. خواهرم بزرگ تر بود و اهل نصیحت. اما برای نوجوانی من تمام این مرزها شکستنی بود. دوستان و هم کلاسی هایم مرا با دنیای جدیدی روبه رو کرده بودند. خوش رنگ و لعاب و جذاب می نمود. آن موقع ها تازه مد شده بود که لباس هایت را با هم ست کنی مثلاً لاک ناخن را با روسری. آن موقع ها تازه کم کم داشت باب میشد که در خانواده کسی جز بابای خانواده گوشی موبایل داشته باشد. چند تا از دوستانم خریده بودند. من هم هوس کردم. بابا اما برای من نخرید. گفت: "هنوز لازم نداری" گوشی نداشتن مرا از همراهی با دوستانم دور نکرد. مهمانی و تولدهای دوره ای می گرفتند و معمولاً آهنگ های لهو  و لعب پخش می کردند. من هم یک عنصر پایه بودم و هم حرص آور. در جشن هایشان شرکت می کردم و خاطرات عاشق شدن شان را گوش می دادم و در کوچه و خیابان هم بهشان تذکر می دادم که مویشان از مقنعه بیرون آمده! این چنین روزگار می گذراندم. تا اینکه عاشق شدم....

دقیقاً یادم نیست کی بود و چه روزی و دقیقاً از کجا شروع شد جوانه زدن عشق. فقط می دانم روزی به خودم آمدم و دیدم من واقعاً دوستش دارم..... در عاشقی روی دست تمام بچه ها بلند شده بودم. به دوستانم گفتم که عاشق شده ام و یکی یک دانه معشوقی نصیبم شده. هاج و واج نگاهم کردند. ماجرایم را که شنیدند، رفتند. من اما کک ام نگیزد! رفتن شان برایم مهم نبود. من دیگر معشوق خودم را پیدا کرده بودم...
ماجرا از آنجا شروع شد که من خیلی بابایی بودم. خیلی خیلی خیلی. اینکه دخترها بابایی اند به جای خود، من حتی بین خواهرهایم از بقیه بابایی تر بودم. همه این را می دانستند. بابا که برای کارش سفر می رفت، هرشب قبل خواب به یادش و با دل تنگی اش اشک می ریختم. بالشم خیس می شد تا خوابم ببرد. یک بار بابا تماس گرفت و گفت حالش خوب نیست. سرمای شدیدی خورده بود. داشتم از غصه دق می کردم... هنوز که هنوز است وقتی به خانه شان می روم مثل دختربچه ها می پرم توی بغل او. به دست هایش پماد می زنم. بازوهایش را ماساژ می دهم. زیر سرش بالش می گذارم. او هم برایم شعر می خواند... لیلا دخترِ بابا، بالش سر بابا، لیلا مادرِ بابا
...

من چنین روحیاتی داشتم که کم کم فکر عاشقی زد به سرم. شاید هم فکری در کار نبود، یک اتفاق بود... دلیل عاشق شدنم شاید وجه تشابهی بود که پیدا کردم. وجه تشابهی که سبب شد خود را طفیلی او کنم. اولین بار که با او خلوت کردم گفتم: "ببین عزیز جانم، تو دختری، من هم دخترم، تو عاشق بابایی ات هستی، من هم عاشق بابایی ام هستم. اما از این به بعد می خواهم عاشق تو باشم. بدون گوشی، بدون لاک ست با روسری، بدون جشن تولد. تو و بابایی ات برای تمام عشق نوجوانی و جوانی و پیری ام مرا بس." مهربان رفیقی بود که نگو، یک دانه محبوبی بود که نپرس. ساعت ها می نشستیم و با هم حرف می زدیم و اشک می ریختیم. از بابایش برایم می گفت و من روز به روز، روضه به روضه عاشق تر می شدم...  عشقش تمام رنگ و لعاب های فریبنده ی نوجوانی ام را شست


دیشب در جمعی نشسته بودم که یاد عشق قدیمی ام افتادم. یاد رقیه ی جان و دلم، آنجا که روضه خوان می خواند: بابا، دست عدو بزرگ تر از صورت من است...


من و بابایم و دختر سه ساله ام، فدای کبودی بدن تو رقیه جان...




 
*جهان بی عشق چیزی نیست، جز تکرار یک تکرار       (فاضل نظری)

۶ نظر ۱۳ آذر ۹۷ ، ۰۰:۰۸
انـ ـــار

دوباره اسباب کشی داریم. می خواهیم به خانه ی پنجم و شهر سوم برویم. این تعداد جابه جایی آن هم در شش سال و خردی زندگی مشترک، هرچند سخت و طاقت فرساست اما برای من به سان یک رستاخیز بزرگ است.
دفعات اولی که می خواستیم اسباب کشی کنیم، انگار داشتند جانم را می گرفتند! دلتنگ و غمگین میشدم. وقتی وسیله ها را می بردیم، ساعتی با آن خانه، خلوت می کردم. توی خانه چرخ می زدم و دست به دیوارها می کشیدم. یاد خاطرات و روزهایی که در آن خانه گذشت می افتادم. باورم نمیشد این چنین با چند دیوار و سرامیک انس گرفته باشم!
 به خانه ی جدید که می رفتم شور و هیجانی مرا دربرمی گرفت. برای قسمت هایی از خانه که موکت نداشت موکت می خریدیم. به سایز پنجره های جدید، پرده می دوختم، کاغد دیواری های قشنگ می چسباندم. از سقف اتاق بچه، ماه و ستاره آویزان می کردم و روی دیوارش برچسب و شعر و نقاشی میزدم. تمیزکاری و آراستن و مرمت های گوناگون! 
وقت رفتن که میشد، دوباره دلم می گرفت. شگفت زده میشدم و می گفتم: "چه قدررر زود گذشت. اصلاً ارزشش را داشت این همه وقت گذاشتن و ریزه کاری و آراستن؟!"

ماجرای دنیا همین است. 

ملک الموت را که دیدم با خودم زمزمه خواهم کرد: "چه قدررر زود گذشت. اصلاً ارزشش را داشت این همه وقت گذاشتن و ریزه کاری و آراستن؟!"

.

.

.

اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ . . .

اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ . . .

اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ . . .



 

 

۱۴ نظر ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۰۸:۱۸
انـ ـــار

کارتون "بابا لنگ دراز" را یادتان می آید؟ البته کارتون دخترانه ای بود ولی فکر کنم همه نسبتاً آشنایی داشته باشند. اخیراً کتابش را خواندم و به نظرم با ساختن کارتونش ظلم بزرگی به اثر کرده اند چون کتابش خواستنی تر و قشنگ تر است. خلاصه که لذت بردیم. مطالعه کتاب برای آنهایی که به دنبال روان شدن قلم و تمرین نویسندگی اند، مفید است. "بابا لنگ دراز" نوشته ی جین وبستر است و انتشارات ساحل گیسوم کتاب را چاپ کرده.
* نکته ی اصلی متن در نظر اول


۱۶ نظر ۱۰ شهریور ۹۷ ، ۰۸:۳۲
انـ ـــار

یک روز بعد از فارغ التحصیلی از مقطع کارشناسی، به ذهن مان خطور کرد که خیاطی یاد بگیریم. رفتیم و ثبت نام کردیم. دوره هفت ماهه بود و فشرده و سنگین. الحمدلله استعدادمان هم بدک نبود و از آزمون تئوری نمره 99 و از آزمون عملی نمره 97 کسب نمودیم. در این هفت ماه، چیزی حدود شونصد مدل یقه و آستین و پنس و برش و پیلی یاد گرفتیم. دوره "نازک دوزِ زنانه" بود اما مربیِ دست و دل باز ما هرچه بلد بود یادمان داد و پیراهن و شلوار مردانه هم آموختیم. حتی بنده طی یک حرکت عاشقانه یک پیراهن مردانه به رنگ آبی آسمانی برای همسر عزیزتر از جان دوختم که ایشان هر وقت آن پیراهن را می پوشید به 100 الی 150 نفر می فرمود: "اینو خانمم برام دوخته" و در نود و نه درصد مواقع هم پاسخ می شنید که : "نه بابا!"

القصه، چندی پیش به علت ضیق وقت تصمیم گرفتیم مانتو بخریم( به جای اینکه بدوزیم). رفتیم به تماشای مانتوها. جل الخالق! نمی دانم نام مبتکرِ سبکِ خیاطی مان چیست، ولی هرچه که هست احتمالاً تن شان در گور در حال لرزیدن است. در علم خیاطی مقوله هایی وجود داشت به اسم "یقه"، "آستین"، "دکمه" و "جادکمه" و ... حالا در مانتوها خبری از هیچ کدام از اینها نیست! یک پارچه مستطیلی یا ذوزنقه ای برداشته اند و کمربندی با رنگی نامربوط وصلش کرده اند و دو تا جای دست از کنارش درآورده اند و اسمش را گذاشته اند مانتو! و عجیب تر اینکه مردم هم اینها را می خرند و جدی جدی می پوشند!! بحث عفاف و حجاب را می گذارم کنار و نمی گویم که مانتو بدون دکمه و جادکمه می شود مانتوی جلوباز و الی آخر. بابا لااقل یک اپسیلون سلیقه داشته باشید!  :|


 

۱۵ نظر ۰۷ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۳۲
انـ ـــار

مطهره صندلی را کشان کشان برده تا جلوی کمد و رفته روی آن و بسته آدامس را برداشته و نشسته سرش. یکی می جَود، قورت می دهد و دومی... سر بزنگاه رسیدم و آدامس ها را گرفتم. گریه کرد و اشک ریخت. اشک های درشت و شفافش تند تند می چکیدند، پا می کوبید و با گریه می گفت: "مامان بده، آدامس ها رو می خوام" و من مصمم و جدی ایستادم و گفتم: "نه عزیز دلم، نمی شود، تا شب هم گریه کنی خبری از آدامس نیست" به خاطر خودش. به خاطر سلامتی اش، چون دوستش داشتم، چون دوستش داشتم...

خدای مهربانم، جسارتاً این روزها تو را می فهمم. وقتی اصرار می کنم، پا می کوبم، اشک می ریزم و تو می گویی: "نه عزیز دلم، نمی شود" چون می دانی برای سلامتی ایمانم خوب نیست، چون دوستم داری، چون دوستم داری...

 

* مطمئنم که دوستم دارد، مَثَل مهر مادر و فرزندی ست. مادرها همه ی بچه های شان را دوست دارند. حتی بچه های بد و حرف گوش نکن را...

 

۱۰ نظر ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۲۲
انـ ـــار

"باغ وحشت" را خواندم. یک رمانِ روان و جذاب، با تمام کشش هایی که یک کتاب لازم دارد تا مخاطب را به خواندنش وادار کند. رمان برای مخاطبِ نوجوان نوشته شده. صدف و ختن و تینا، سه دوست و هم کلاسی هستند که در میان شیطنت های نوجوانی شان درگیر ماجرایی رازآلود می شوند. کم کم سه پسر به نام های ماکان، البرز و رهام که گویا هم محله ای دخترها هستند وارد ماجرا می شوند و همه با هم تصمیم می گیرند سر از راز ناظم مدرسه دخترها و خانه ای معروف به باغ وحشت دربیاورند. این شش دختر و پسر در طی اتفاقات و ماجراهای داستان، خیلی عادی و معمولی در کوچه و خیابان با هم صحبت می کنند، شماره ی هم را دارند، پیامک می دهند، قرار می گذراند، شوخی می کنند، دعوا می کنند و ... هیچ جای کتاب، کوچک ترین اشاره ای به قبح این روابط نشده؛ نه از جانب دخترها و نه حتی خانواده هایشان. این روابط کاملا ماهرانه، عادی سازی شده به نحوی که گاهی حس می کنی داری یک رمان خارجی می خوانی و این کتاب چاپ یک انتشاراتِ مملکت اسلامی نیست! 

آن موقع داستان نویسِ با استعداد و متعهد ما، حوصله ی نوشتن ندارد و نوجوان های ما دارند با این کتاب ها بزرگ می شوند و منطبق با شخصیت های این رمان ها، شخصیت شان شکل می گیرد و این خیلی درد دارد . . .


۱۷ نظر ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۰۲
انـ ـــار

بابایِ خانواده در سفر است و من این روزها را با تلاش برای رفع دلتنگی های دخترکی می گذرانم که چند روز دیگر سه ساله می شود. او با ذکر مداومِ "بابایی ام کجاست؟" و "چرا بابا نمی آید" برایم روضه می خواند و من ذکر "یا رقیه" می گیرم...



فدایِ نازدانه یِ آل الله که دلتنگی هایش را با تازیانه پاسخ دادند...  

 

۱۱ نظر ۰۵ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۴۲
انـ ـــار

ادامه پست قبل....


کلاهی که یکی شان به سر گذاشته بود دقیقاً شبیه همان کلاهی بود که عبدالمالک ریگی در اکثر فیلم ها و عکس هایش به سر داشت. دقایق به سختی گذشت تا بالاخره کارمان تمام شد و در رفتیم! هماهنگی های لازم انجام شده بود و شماره میزبان مان برایمان فرستاده شده بود. تماس گرفتیم و در مکانی قرار گذاشتیم و منتظر شدیم. منتظر فرشته نجات! کسی که قرار بود ما را از این غربت و وحشت، نجات دهد. در تماس تلفنی رنگ و مدل ماشین ها را گفته بودیم تا همدیگر را راحت پیدا کنیم. بالاخره ماشینی با همان مشخصات آمد و نزدیک مان پارک کرد. پیاده شد... مردی حدوداً شصت ساله با لباسی بلوچی و ریش های سفید و نسبتاً بلند و سبیل خیلی کوتاه! آه خدای من، چه می دیدم؟! یکی شبیه همان ها که ناخودآگاه با دیدن شان وجودم پر از خوف میشد، آمده بود دنبال مان تا امشب را در خانه شان صبح کنیم...

نمی دانم قیافه هامان با دیدنش چه شکلی شد ولی احتمالا خیلی طبیعی نبوده. سلام و احوال پرسی کردیم و قرار شد او برود و ما به دنبالش. رفتیم و رفتیم... از خیابان های شلوغ رسیدیم به خیابان های خلوت و بعد کم کم کوچه پس کوچه های تاریک. دیگر تقریباً در حاشیه شهر بودیم و من داشتم سکته می کردم! بچه ها معصومانه خوابیده بودند و جناب همسر هم مثل همیشه با آرامشِ حرص آورِ مخصوص خودش، فقط مراقب بود که طرف را گم نکند! من بلند بلند شهادتین می گفتم و او بلند بلند می خندید! اصلاً شوخی و جدی حرکاتمان مشخص نبود. اضطراب و ابهامی عجیب، در فضا حاکم بود. انگار به ناچار در راهی قرار گرفته بودیم که مجبور بودیم ادامه اش دهیم. به دنبال ماشین میزبان مان می رفیتم به سوی سرگذشتی نامعلوم....!!

بالاخره ایستاد. پیاده شد و گفت: "رسیدیم. بفرمایید"

با خوف و خستگی بدن های کوفته مان را از ماشین کشیدیم بیرون. با هزار سلام و صلوات وارد خانه شدیم. حیاطی که دیوارهایش با بلوک کار شده بود و زمینش خاکی بود و هیچ چیز خاص و قابل توجهی نداشت. زن میانسالی به استقبال مان آمد. لباس بلوچی زرشکی پوشیده بود و با چادری بلوچی خیلی دقیق حجابش را کامل کرده بود. رفتیم داخل. خانه شان ساده بود. خیلی ساده. راهنمایی مان کردند به یک اتاق. نشستیم. دخترکانی با لباس های بلوچی خوش رنگ و چهره هایی آفتاب سوخته و معصوم، یواشکی از کنار در نگاه مان می کردند. کم کم خجالت شان ریخت و آمدند داخل. ردیف نشستند روبه رویمان و زل زدند به ما. پلک نمی زدند. انگار آدم فضایی دیده بودند! چند دقیقه بعد یکی شان رفت و با سینی محتوی دو لیوانِ بزرگ شربتِ خوش رنگ آمد.

داشتم فکر می کردم که سقلمه ای به پهلوی همسرم بزنم و بگویم که نخورد تا در فرصتی مناسب شربت ها را خالی کنیم توی گلدان گوشه اتاق! ولی تشنه بودم و شربت خیلی خنک بود. این را از لمس لیوانی که هنوز توی دستم بود می فهمیدم. رنگ و بوی خوبی هم داشت. یعنی شربت چیست؟ چه قدر نارنجی اش خوش رنگ است! تمام این فکرها شاید سه ثانیه طول کشید. لیوان را سرکشیدم. انبه بود. شربت خنک و گوارای انبه...

کم کم زنانه مردانه مان جدا شد. چند زن جوان داخل شدند. یکی یکی دست دادند و روبوسی کردند. یکی شان که از همه جوان تر بود، لباس بلوچی زرد با سوزن دوزی های نارنجی پوشیده بود. مهربان بود و زیاد می خندید و بیشتر از خودشان تعریف می کرد. کم کم فهمیدم عروس خانواده است و دو سالی بزرگتر از من. آن یکی می خورد که ده دوازده سالی بزرگ تر از من باشد، دختر خانواده بود. قدبلند و آرام، با لباسی ارغوانی. کمتر از خودش می گفت و بیشتر از ما می پرسید. اطلاعاتم داشت کامل میشد. اسم خانمی که به استقبال مان آمده بود اسما بود. مادر خانواده و همسر آن مرد ریش سفید. از سه دخترکوچولویی که روبه روی مان نشسته بودند و حالا دیگر گاهی پلک می زدند و یواشکی پچ پچ می کردند، دو تاشان نوه های اسما خانم بودند و یکیش دختر ته تغاری اش که به قول خودش سر پیری دنیا آورده بودش تا عصای دستش شود. به من گفت راحت باشم و خاله صدایش کنم. "خاله اسما"

معلوم بود کار زیادی در آشپزخانه دارند، یکی شان می نشست، دو تاشان می رفتند. دوتاشان می نشست، سه تاشان می رفتند. یکی دو ساعت بعد گفتند که می خواهند شام را بیاورند. دختر کوچولوها تر و فرز مثل اینکه فیلمی را گذاشته باشی روی دور تند، می آمدند، چیزی در سفره می گذاشتند و می رفتند. طی این رفت و آمدهای مکرر و سریع، سفره شان را چنان پر کردند که جای سوزن انداختن نداشت. دیس برنج تزیین شده. مرغ شکم پر. دوغ و ماست و سالاد و کاهو و سبزی و نوشابه و چیزهای دیگر. چیدن سفره که تمام شد بفرماییدی گفتند و در را بستند و رفتند. در وجودم دیگر خبری از ترس نبود. گرسنه بودم اما چیزی شبیه یک حس مبهم، توی گلویم گیر کرده بود و نمی گذاشت چیزی بخورم "یعنی سفره ای که توی اتاق بغلی انداختند هم این قدر رنگین است...؟"

آخر شب، بر و بچه های خاله اسما رفتند. او کمکم کرد تا زینب را بشورم، بعد برایمان رختخواب های تمیز پهن کرد و شب بخیر گفت.

سحر، مردها رفتند مسجد، خاله اسما در حالی که صورتش هنوز از آب وضویش خیس بود، برایم جانماز  آورد. جانمازی که مُهر داشت. خودش هم کنارم ایستاد و نماز خواند، در جانمازی بدون مُهر...

سفره صبحانه شان هم شبیه سفره دیشب شان بود. هرچیزی که بشود تصور کرد می توان برای صبحانه خورد، چیدند داخل سفره. خاله اسما توی آشپزخانه آماده می کرد و شوهرش یکی یکی می آورد و می چید توی سفره و ما مدام خجالت زده تر می شدیم از اینکه این مرد ریش سفید دارد برای پذیرایی از ما مدام دولا و راست می شود... بعد صبحانه زود بلند شدیم تا در هوای خنک صبح راه بیفتیم. فلاسک هایمان را پر کردند و مقدار زیادی خرما برایمان سوغاتی گذاشتند.

مردها توی کوچه داشتند به ماشین ور می رفتند و ما توی حیاط داشتیم صحبت های آخر را می کردیم. من هنوز درگیر ابهامی بودم که از دیشب داشتم. از ساکِ سوغاتی هایمان یک بسته برداشته بودم. بسته ای شامل زرشک و زعفران و هل و نقل. اما نمی دانستم خاله اسما چه حسی نسبت به امام رضا و سوغاتی اش دارد. دل را زدم به دریا و بسته را گرفتم به سمتش. گفتم سوغات مشهد است. با شوق بسته را گرفت. بویید، بوسید، بر چشم هایش گذاشت. بعد چسباند به سینه اش. انگار عزیزی را بغل گرفته باشد. خیسی چشم هایش را دیدم...

کم کم باید می رفتیم. خاله اسما بچه ها را بوسید و گفت که مراقب شان باشم. دلم می خواست بغلش کنم. بگویم دوستش دارم. مثل مادرم. اما خجالت کشیدم. در عوض او آمد به سمتم و سفت بغلم کرد و کنار گوشم گفت: " مواظب خودت باش دخترم" اشک هایم چکید روی سرشانه لباس بلوچی اش...

خاله اسما آن قدر جلوی در ایستاد تا ماشین از پیچ کوچه گذشت. داشتیم دنبال مرد می رفتیم. مثل دیشب. هرچه اصرار کرده بودیم که خودمان راه را پیدا می کنیم، گفته بود "نه. اذیت می شوید. توی این جاده دوراهی هایی هست که ممکن است به اشتباه بیندازدتان." دو راهی آخر را که رد کردیم، ایستاد و پیاده شد. آمد به سمت ما. سفیدی لباسش توی آفتاب می درخشید. لبخند به لب داشت. چهره اش مهربان بود. با خودم فکر می کردم که چرا در اولین برخورد، مهربانی اش را ندیده بودم... چه چیزی این قدر از هم دورمان کرده...؟


ادامه ندارد!

در واقع قصدِ روایتِ ادامه ماجرا را ندارم.

ببخشید که طولانی شد

و خیلی، خیلی، خیلی التماس دعا...




۷ نظر ۰۳ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۰
انـ ـــار