انــــــار

انــــــار میوه ی مادرم زهــــراست...

انــــــار

انــــــار میوه ی مادرم زهــــراست...

دیگه نترس عزیز دل مامان...

يكشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۸، ۰۶:۵۷ ق.ظ

 

صبحِ شنبه

از صدای سرفه ی سارا بیدار می شوم. توی خواب سرفه می کند. سرم سنگین است و هنوز گیج خوابم. باید دوباره دستگاه بخور را روشن کنم تا این سرفه های خشک پی در پی سهیل را هم بیدار نکرده. بلند که می شوم حالت تهوعی خفیف چنگ می زنم به گلویم. ساکن می ایستم و نفس عمیق می کشم تا به آن غلبه کنم. حتماً از خستگی و کم خوابی دیشب است. دستگاه بخور را روشن می کنم و برمی گردم به رختخواب. کاش بچه ها فعلا بیدار نشوند. دلم می خواهد یکی دو ساعت دیگر بخوابم. صدای چای هم زدنِ علی از آشپزخانه می آید. بین خواب و صبحانه خوردن با علی، مردد می شوم. همین تردید، خواب را از سرم می پراند و بلندم می کند به مقصد آشپزخانه.

 

صبحِ یک شنبه

دیشب تا صبح ده بار خوابیدم و بیدار شدم. سارا هنوز کمی سرفه می کرد. سهیل هم یک بار آب خواست و یک بار رفت دستشویی. به صورت های معصوم بچه ها خیره می شوم. خستگی ام درمی رود از نگاه کردن شان. کی باور می کند از این چهره های آرام و مظلوم توی روز آن قدر شیطنت ببارد؟ می خندم و آرام می بوسمشان. باید تا این وروجک ها بیدار نشده اند یک سری کارها را سرو سامان دهم و صبحانه ای هم برای علی حاضر کنم. تا بلند می شوم حالت تهوع می آید سراغم. دست می گذارم روی معده ام و فشار می دهم. حالت تهوع برای چی؟ بی خیالش می شوم و می روم سراغ کارها...

 

صبحِ دوشنبه

حس سبکی دارم. برخلاف چند شب گذشته، دیشب را خوب خوابیده ام. شلغم و عسل های دیروز جواب داد. سارا دیشب اصلاً سرفه نکرد. تا خود صبح راحت خوابید. خانه ساکت است. انگار علی رفته. چه قدر بی سر و صدا! لابد خواسته من بیشتر بخوابم. توی رختخواب غلت می زنم و خمیازه می کشم. هنوز ننشسته ام که احساس حالت تهوع اذیتم می کند. قبل اینکه فکر کنم که "چرا؟" اسید معده ام را توی مری ام احساس می کنم. بلند می شوم و می دوم به سمت دستشویی.

گلویم می سوزد. آبی به صورتم می زنم و توی آینه از خودم می پرسم: چه ات شده؟ یک آن مثل برق گرفته ها خشکم می زند. زمزمه می کنم: حالت تهوع... حاملگی... وا می روم. به زور خودم را سرپا نگه می دارم...

 

صبحِ سه شنبه

دیشب خوب نخوابیدم. مدام در فکر بی بی چکی بودم که دیروز خریده بودم. گاهی که خوابم می برد خواب های آشفته می دیدم. خواب ویار، خواب یک شکم بزرگ، خواب یک نوزاد کوچولو. کلی نذر و نیاز کردم که این حالت تهوع ها و ضعف های اخیر به چیز دیگری جز حاملگی ربط داشته باشد. تمام شب منتظر صبح بودم و یک ساعت است که خودم را به خواب زده ام تا علی صبحانه بخورد و برود ولی حالا جرئت ندارم از زیر پتو بیرون بیایم. اگر جواب تست مثبت بود چه؟ با دلشوره از رختخواب بلند می شوم. حالت تهوع... خودم را با قدم های آرام می رسانم به دستشویی. سه قطره می چکانم. کمی بعد دو تا خط قرمز نقش می بندد روی بی بی چک. لبم را گاز می گیرم و خیره نگاهش می کنم...

 

صبحِ چهار شنبه

علی دارد برای خودش نیمرو درست می کند. از بوی نیمرو بدم می آید. عق می زنم و سرم را می برم زیر پتو. دیروز چند بار پاپی شد که چرا سرحال نیستم و انگار در فکرم. یک جوری دست به سرش کردم. جرئت نکردم بهش بگویم. ترسیدم حس پدری اش گل کند و نگذارد تصمیم عاقلانه ای بگیرم. دودلی و تردید دیوانه ام کرده. نمی دانم باید چه کنم و کار درست چیست... هم از سقط کردنش می ترسم و هم از دنیا آمدنش. هرچه فکر کردم از بین تمام دوست و آشنا و فامیل فقط سه نفر بودند که هم قابل اعتماد بودند و  هم چیزهایی در این باره سرشان میشد اما تماس های دیروزم با آنها، به جای اینکه کمکم کند تا تصمیم درستی بگیرم، بیشتر از قبل سرگردانم کرد. تمام دیروز و دیشب به حرف های شان فکر می کردم. هر جمله در ذهنم هزار بار تکرار شد...

"به به! مبارکه. حالا چه اسمی میذاری که به سارا و سهیل بیاد؟"

"اگه دنیا بیاد و اذیت بشه که بدتره..."

"حقته که تصمیم بگیری نگهش داری یا نه هرچند سقط عوارض پزشکی داره ولی اگر دلت نخوادش همون بهتر که نباشه."

"اگه می تونی با شرایط جدید کنار بیای نگهش دار."

"اگر تصمیمت قطعیه زودتر برای سقط اقدام کن چون هر روز که بگذره کار سخت تر میشه."

"هیچ راه قانونی برای سقط وجود نداره."

"آخی گناه داره. دلت میاد؟"

"میشه با یه جوشونده گیاهی هم کار رو تموم کنی ها."

" اونم یکیه مثل سهیل و سارا، انگار داری با دستای خودت سارا رو خفه می کنی..."

سردرد هم به حالت تهوع ام اضافه شده. کاش این جمله ها از ذهنم پاک میشد. کاش حرف های طاهره را نشنیده بودم... چرا با سارا و سهیل مقایسه اش کرد...؟

 

صبحِ پنج شنبه

علی دیروز می گفت: "جدی جدی یه چیزیت شده ها. چرا این قدر کلافه ای؟" گفتم از خستگی ست. گفتم بچه ها اذیتم کرده اند... دروغ نگفتم! خسته ام. بچه ها اذیتم می کنند. رسیدگی بهشان سخت است. شیطان و بازیگوش شده اند و از دیوار راست بالا می روند. این وسط من چطور می توانم منتظر آمدن یک بچه ی دیگر باشم؟ چطور هفت هشت ماه دیگر یک نوزاد بیاید وسط این همه خستگی و کار؟ نه... به صلاح نیست که بیاید. نه به صلاح من و علی و این موقعیت زندگی مان، نه به صلاح سهیل پنج ساله و سارای دو ساله ام و نه به صلاح خودش. تصمیمم را گرفته ام. دست می گذارم روی شکمم و زمزمه می کنم: برای خودت بهتره که نباشی. خودتم اذیت میشی... باشه کوچولو؟

 

صبحِ جمعه

سارا و علی سمت راستم خوابیده اند. سارا سرش را گذاشته روی بازوی علی. چهره اش توی خواب معصومانه و دوستداشتنی ست. هوس می کنم ببوسمش اما از ترس بیدار شدنش صرف نظر می کنم. آرام بلند می شوم. حالت تهوع را حبس می کنم در قفسه ی سینه ام و پاورچین پاورچین خودم را به آشپزخانه می رسانم. پلاستیک محتوی جوشانده را از کشوی دوم درمی آورم و نگاهش می کنم. یک آن پرتش می کنم. درست مثل واکنش دیروزم. وقتی مریم پلاستیک جوشانده را به دستم داد، وقتی یک لحظه از ذهنم گذشت که چه کاربردی دارد، بی اختیار پرتش کردم. انگار آلت قتاله ای را به دست گرفته بودم. ولی کم کم آرام شدم و دوباره فکر کردم به شرایط خودم و بچه ها. خالی اش می کنم توی قوری و رویش آب جوش می ریزم. می گذارم سر کتری تا خوب دم بکشد. بویش بلند می شود و می خورد زیر دماغم. عق می زنم و جلوی دهانم را می گیرم. ثانیه ها به سختی می گذرند. می ترسم علی یا بچه ها بیدار بشوند. بلند می شوم و فوری صافی را می گذارم روی لیوان و جوشانده را می ریزم. لیوان را نزدیک لبم می برم. داغ است. دوباره عق می زنم. چند تا نفس عمیق می کشم تا حالم بهتر شود. تا بتوانم قد خوردن محتویات این لیوان حالت تهوع ام را کنترل کنم. دوباره حرف های طاهره رژه می روند توی ذهنم.... "اونم یه بچه ست مثل سهیل، مثل سارا. همون قدر عزیز و دوستداشتنی. منتهی فرقش اینه که این یکی از اون دوتا بی پناه تره. کار تو مثل این می مونه که داری سارا رو با دستای خودت خفه می کنی یا اینکه چاقو می کشی به صورت سهیل" عصبی شدم و داد زدم: خفه شو طاهره! گفت: باشه خفه میشم ولی با خفه شدن من حقیقت عوض نمیشه. این رو هم بدون که من دیگه نمی تونم دوست یه قاتل باشم!

دست می گذارم روی شکمم و بغض می کنم: به من گفت قاتل. دختره ی بی شعور. نمی فهمه که شرایطم سخته. نمی فهمه که برای خودت بهتره. ولی تو می فهمی؟ مگه نه؟ تو می فهمی من چی میگم عزیز دل مامان؟

ثانیه ها می ایستند. خشکم می زند. زمزمه می کنم: چی گفتم؟! عزیز دل مامان...؟! تو کی عزیز دل من شدی؟ من... من... مامان توام....

بغض شش روزه ام می شکند و قطرات اشک یکی یکی می چکند توی لیوان در دستم. بلند می شوم و محتویات لیوان را خالی می کنم توی سینک ظرفشویی و زیر لب می گویم: دیگه نترس عزیزم. مراقبت هستم.... عزیز دل مامان...

 

 

*داستانی که برای مسابقه ی "میخواهم بمانم" نوشتم و البته فقط نوشتم! و برای شرکت در مسابقه ارسال نکردم. "می خواهم بمانم" جشنواره ای بود با موضوع " نه به سقط عمدی جنین". متاسفانه آمار وحشناکی دراین باره وجود دارد.

 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۸/۱۲/۲۵
انـ ـــار

نظرات  (۱۷)

۲۵ اسفند ۹۸ ، ۰۷:۴۵ پلڪــــ شیشـہ اے

:'(

ای جان.

از دلایل موهومی بعضی آدمها واسه نیاوردن بچه حرصم میگیره...

پاسخ:
نیاوردن بچه یک بحثه و کشتن بچه ای که آمده چیز دیگری...

۲۵ اسفند ۹۸ ، ۰۸:۱۱ صحبتِ جانانه

سقط جنین از سری مطالبات فمنیست های تیر هستش 

که ما در کنارشون حرص میخوریم

میگن مالکیت بدن

و داستان ها دارن براش

و از تفکر لیبرالیستی رادیکال برخاسته

 

چیزی بین واقعیت و خیال نوشتید و جالب بود

 

 

ولی خداوکیلی کاش خدا آدم رو قابل بدونه هی بطن آدم رو محمل بندهدهای معصومش کنه

و از طرفی سعه ی صدر و رشد به خود آدم بده که گند نزنه به این امتحان خاص و بزرگ...

پاسخ:
بله متاسفانه. 
یک خانوم فمینیست دو آتشه چند وقت پیش با افتخار پست اینستاگرامی گذاشته بود از بیمارستان و بعد از سقط و گفته بود من اختیار خودم و بدنم و زندگیم را دارم و میتونم انتخاب کنم و ... و ژست آزادی و روشنفکری گرفته بود.


متن بین واقعیت و خیال نبود. تماما خیال بود. :)

 یه هفته پر از چالش داشتی، خسته نباشی:)ط

پاسخ:
پایین متن ذکر کردم که داستان بود.

شخصیت داستانم یک هفته ی پرچالش داشت.

خدانکشتت اناری

بخدا هم خوشحال شدم از خوندن پست که حامله شدی

و هم ترسیدم از کاری که میخواستی بکنی فارغ از وجود هر مشکلی توی زندگی....

 

چقدر قلمت دوست داشتنیه عزیزم :*

پاسخ:
فقط یک داستان بود.
حتی کلمه ای از آن هم حقیقی نبود.

واقعا درباره ی من چنین فکری کردی :|

آخه از اول به آخر خوندم دیگه :دی فکر کردم خودتی : ))

روم به دیفال : )))

پاسخ:
:)

۲۵ اسفند ۹۸ ، ۱۲:۱۶ صحبتِ جانانه

واقعیتش مادر بودن شماست دیگه

به هرحال اون خانم که خارج هم زندگی میکنه و همسرش خارجیه و... پول میگیره کار می‌کنه، اینجا ما کم کاری میکنیم:(

پاسخ:
:) بله همین طوره.

ما واقعا کم کاری می کنیم.
چه پیشنهادی دارید شما؟ چطور میشه باورها را تغییر داد؟
هنوز اثرات تبلیغات منفی گذشته برای فرزندآوری وجود داره

آهان، به آخرین متن توجه نکرده بودم، بابت یادآوریش از شما مچکرم.

پاسخ:
سلامت باشید.
۲۵ اسفند ۹۸ ، ۱۲:۴۸ صحبتِ جانانه

بیاوریم فرزند و خوش باشیم و خوب تربیتشون کنیم و متوقف نباشیم 

البته سخته

و اینکه نوشتن خیلی خوبه 

شما که علاقه و انگیزه تون توی داستان نوشتن هست خیلی خوبه

بنظرم تحصیلات لازم داریم، دانشگاهی ش هم لازمه بخاطر اینکه حرفت برود، و خب کی منکره اینه که اخلاص از تحصیلات عالیه هم برش دار تره...

 

 

منم دنبال راهم، پیشنهادات شما را پذیرا

پاسخ:
به نظرم هرکس اول باید از خودش شروع کنه. من اگر بتونم طبق فرمایش شما فرزنددار بشم و خوش باشم و خوب تربیتش کنم و متوقف نباشم، خودش ۹۹ درصد راهه.

اون یک درصد هم چیزی مثل همین نوشتن ها، صحبت های موثر با دوستان و .‌‌...
۲۵ اسفند ۹۸ ، ۱۷:۰۲ وصله ی چادرِ مادر

سلام. چقدر خوب بود

اولش فکر کردم واقعیه هر چی میخوندم هی میگفتم به نویسنده ی این وبلاگی  ک میشناسم نمیادحتی چنین تصوری از ذهنش عبور کنه :/// بعد تهش خیالم راحت شد

کاش میفرستادید‌‌‌‌...

کاش کتابی چاپ شه.... و به دست زن ها برسه

پاسخ:
سلام و رحمت خدا برشما

باید اولش می نوشتم داستانه :)
نفرستادم چون به نظرم داستان ضعیفی بود.
دوست دارم داستان سه برگزیده اول را بخونم ببینم اونها چی نوشتند ولی هنوز فرصت نکردم دنبال شون بگردم.


فکر خوبیه
مسئولین جشنواره می تونن از داستان های ارسالی کتاب چاپ کنن
۲۵ اسفند ۹۸ ، ۱۷:۰۲ وصله ی چادرِ مادر

و البته ان شاءالله خدا به اونایی ک منتظرن نسل سالم و صالح عطا کنه.....

‌........

پاسخ:
ان شاءالله 
ان شاءالله 
ان شاءالله 

دعایی که همیشه می کنم

خوب بود و خدا قوت...

پرداختن به این موضوع، خیلی سخته...

فقط کاش استرس متن یه کم کمتر می شد. اینجوری خواننده بیچاره جان به لب می شه :(

 


احتمالاً می دونید که این جشنواره هنوز آثار دریافتی رو بررسی نکرده.

ظاهراً خانم سامانی دست تنهاست...

پاسخ:
سپاس از حسن نظرتان. 


آثار داوری شد و سه برگزیده منتخب شدند. شاید حدود یک ماه پیش.

وقتی از نظر شرعی تا حلول روح فرصت وجود داره، این همه الکی بزرگ کردنش چه معنی میده؟ 

چرا آدم باید یک سهل انگاری را با اینجور حرفها خرابتر کنه؟ 

فقط به خاطر عذاب وجدانی که مسببش حرفهای دیگرانه؟! 

پس شعور آدم کجا میره؟ 

 

اینکه آمار وحشتناکی از سقط جنین وجود داره رو بهتره بریم ببینیم آمار مربوط به چه کسانیه؟ کسایی که صیغه کردن؟ ازدواج سفید کردن؟ شبه روشنفکرهایی که بچه نمیخوان 

یا کسی که مثل داستان شما با ذات بچه دار شدن مشکل نداره و دو تا بچه با فاصله های اسلامی داره؟! 

 

 

 

 

سلام 

و واقعا شرمنده ‌که لحنم تند هست 

اما فکر کنم هر تندی ای بد نباشه 

پاسخ:
سلام و رحمت خدا بر شما


اشتباه شما همین جاست که فکر می کنید سقط جنین تا قبل از حلول روح مشکل شرعی ندارد
در حالی که سقط جنین چند روزه هم حرام قطعی ست

فقط در موارد بسیار محدود و خاصی شرع اجازه سقط داره



اشتباه شما هم اینجاست که فکر می کنید جواب بی تدبیری و حواس ناجمعی و بوق های یک مرد و زن را باید بچه هاشون بدن 

چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی؟ 


خیلی حرامهای دیگه هم هستن 

با این هم میشه مثل همونها برخورد کرد 

دروغ غیبت کم کاری های شغلی قضا کردن نماز 

وقتی سقط جنین در مورد حاملگی ناخواسته است اونم دقیقا در شرایطی مثل داستان شما حرام بودن به معنی به هیییییییچ وجه نباید انجام شود نیست 

اینکه یه آدم به دنیا بیاد که تااااا الی الابد عمرش بیشترین تاثیرش مال همون دوران کودکی ایش هست که نتونستیم بهش درست برسیم، حرامش بدتر و بدتر خواهد بود 

پاسخ:
ما نمی تونیم حرام و حلال ها را تحت شرایط خودمون و سلیقه و نظرمون تغییر بدیم دوست عزیز


نکته دوم هم اینکه اینطور نیست که با حساب و کتاب و عقل محدود و دنیایی ما درباره همه چیز تصمیم گرفت و گفت که قطعا اون بچه آینده خوبی نخواهد داشت. اون بچه قبل از اینکه فرزند پدر و مادرش باشه، بنده خداست و خداوند بنده هاش رو تدبیر می کنه و روزی میده و ....


 و خیلی نکات دیگه که الان مجال گفتنش نیست

روزی؟ 

من تنها چیزی که مدنظرم نبود روزی بود 

باور کنید 

تنها چیزی که در بحث فرزندآوری بهش تمام مدت فکر می کنم محبت هست 

 

از این به بعد حرف ها هم میشه جدل. 

من دارم میگم تمام ما دروغ رو گفتیم و بقیه کارها رو کردیم‌

قرار هم نیست فرت و فرت سقط انجام بده یک نفر. 

منم نگفتم هر سقطی گفتم در همچین شرایطی.

بیشترم ادامه نمیدم چون حرفم رو زدم هر کسی بخونه می تونه روش فکر کنه 

روزی؟ 

من تنها چیزی که مدنظرم نبود روزی بود 

باور کنید 

تنها چیزی که در بحث فرزندآوری بهش تمام مدت فکر می کنم محبت هست 

 

از این به بعد حرف ها هم میشه جدل. 

من دارم میگم تمام ما دروغ رو گفتیم و بقیه کارها رو کردیم‌

قرار هم نیست فرت و فرت سقط انجام بده یک نفر. 

منم نگفتم هر سقطی گفتم در همچین شرایطی.

بیشترم ادامه نمیدم چون حرفم رو زدم هر کسی بخونه می تونه روش فکر کنه 

پاسخ:
پس به خاطر اینکه شرایط مون اون قدر که می خوایم گل و بلبل نیست، انسانی را که خدا به اون حق حیات داده به قتل برسونیم، چون ممکنه نتونیم محبت زیادی بهش بکنیم؟؟
ما از آینده خبر نداریم
و معلوم نیست چه پیشامدهایی شرایط ما را بدتر یا بهتر کنه
که اگر هم بدتر کنه دنیا محل امتحان و تحمل رنج هاست


من هم قصد جدل ندارم و نداشتم
به قول شما هرکسی خودش فکر کنه

سپاس از حضور شما

داستان که خوب نوشته شده بود چرا نفرستادید ...

پاسخ:
به نظرم خوب نبود. سطح رقابت بالا بود و من میخواستم اول بشم!!

سلام

یه نکته ای می‌تونم به گفتگوی شما و پا ییز اضافه کنم و اون اینکه باید علاوه بر اینکه سقطش نمی‌کنیم، با همه وجود بپذیریمش....

یعنی این نباشه فقط که بگیم چون سقطش حرامه پس نگهش میدارم، نه، اگه تا اون مقدار به امر خدا نگاه میکنیم، جلوتر هم باید بیایم، یعنی واقعا و از تمام مغز و قلب مون بگیم این بنده خداست، امانته دست من، اگه خدا حکیم بوده و اینو برای من فرستاده پس حتما خوبه، حتما خیرمه. پس باید اون رو خیر بدونم و تمام وظایفم رو در قبالش انجام بدم، به اندازه بچه هایی که خودم خواستم، بهش عشق بورزم....

 

نکته ای که خانم پا ییز از دستش شکایت داشتن فکر می‌کنم همین بود، که بعضی والدین انگار تا آخر عمر اون ناخواسته بودن بچه رو میزنن تو سرش با رفتاراشون و تفاوتی که تو محبت به اون بچه دارن... انگار اون بچه اومده خوشی هاشونو بگیره

نه آقا، اگه برای خدا تصمیم گرفتی سقط نکنی، پس منتی سر بچه نذار.

 

 

پاسخ:
بله موافقم.
کاملا درسته
این پذیرش با عاطفه ی مادری قاعدتا پیش میاد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">